جلال الدين الرومي
84
مثنوى معنوى ( فارسى )
گفت چه بر سر فگندى از ازار * گفت كردم آن رداى تو خمار گفت بهر آن نمود اى پاك جيب * چشم پاكت را خدا باران غيب نيست آن باران از اين ابر شما * هست ابرى ديگر و ديگر سما تفسير بيت حكيم : آسمانهاست در ولايت جان كارفرماى آسمان جهان در ره روح پست و بالاهاست كوههاى بلند و درياهاست [ هر چه در اين جهان است ، حقيقت اعلاى آن در آن جهان است ] غيب را ابرى و آبى ديگر است * آسمان و آفتابى ديگر است [ جهان معنا فقط براى خواصّ حق ، آشكار است ] نايد آن الا كه بر خاصان پديد * باقيان فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ [ تجليات لطفيّه و قهريّهء خداوند ] هست باران از پى پروردگى * هست باران از پى پژمردگى نفع باران بهاران بو العجب * باغ را باران پاييزى چو تب آن بهارى ناز پروردش كند * وين خزانى ناخوش و زردش كند همچنين سرما و باد و آفتاب * بر تفاوت دان و سر رشته بياب [ انواع و مراتب فيوضات ربّانى ] همچنين در غيب انواع است اين * در زيان و سود و در ربح و غبين [ دم با صفاى اولياء اللّه ، شمّهاى از بهار معنوى عالم غيب است ] اين دم ابدال باشد ز آن بهار * در دل و جان رويد از وى سبزهزار فعل باران بهارى با درخت * آيد از انفاسشان در نيك بخت [ اگر سالكى تحت تربيت مرشد صادق به جايى نرسد ، عيب از خود سالك است ] گر درخت خشك باشد در مكان * عيب آن از باد جان افزا مدان باد كار خويش كرد و بروزيد * آن كه جانى داشت بر جانش گزيد در معنى اين حديث كه اغتنموا برد الربيع الى آخره [ نفس امّاره ، مىخوشاند ، و عقل و جان ، مىروياند ] گفت پيغمبر ز سرماى بهار * تن مپوشانيد ياران زينهار ز آن كه با جان شما آن مىكند * كان بهاران با درختان مىكند ليك بگريزيد از سرد خزان * كان كند كاو كرد با باغ و رزان راويان اين را به ظاهر بردهاند * هم بر آن صورت قناعت كردهاند بىخبر بودند از جان آن گروه * كوه را ديده نديده كان بكوه